>| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
نرجس خاتون مادر حضرت مهدی
بشنوید زندگی نامه ی اورا از زبان خودش! او کیست؟ من "ملیکه" هستم دختر "یشوعا" و نوه قیصر روم. مادرم از فرزندان حواریون است و دختر "شمعون"، جانشین حضرت مسیح(ع). من 13 ساله بودم که جدم پادشاه روم تصمیم گرفت مرا به عقد برادرزاده خویش در آورد به این جهت بیش از سیصد نفر کشیش و راهب از نسل حواریون و هفتصد نفر از اشراف و شخصیت های سرشناس کشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و لشکر روم و روسای عشائر را در کاخ خود گرد اورد و تخت بسیار بلند و پرشکوهی را که از انواع زر و سیم ساخته شده بود در سان کاخ قرار داد و برادرزاده اش را بر فراز آن دعوت کرد تا طی مراسم ویژه ای مرا به ازدواج او در آورد اما هنگامی که او بر فراز تخت رفت و صلیب ها گرداگرد او آویخته شد و اسقفها در برابر او تعظیم کردند و انجیل مقدس گشوده شد به ناگاه صلیب ها از جایگاه های بلند خود فرو غلطیدند و ستون های تخت در هم شکست و آن جوان از تخت به زمین افتاد و بیهوش شد. بر اثر این حادثه اسقفها رنگ از رخ باخته و بزرگ آنان به نیای من قیصر روم گفت: شاها ! ما را از کاری که شومی آن از زوال آیین مسیح خبر می دهد معذور دار. جدم آن حادثه را به فال بد گرفت و به اسقفها دستور داد تا ستونها را برافرشته و صلیبها را بالا برند و به جای آن جوان نگون بخت برادرش را بیاورند تا مرا به ازدواج او در آورند تا بدینوسیله شومی پدید آمده را با نیکبختی فرد دوم برطرف سازد اما هنگامی که اسقفها به دستور قیصر روم عمل کردند همان تلخی که برای برادرزاده اول پیش آمد تکرار شد. مردم وحشت زده پراکنده شدند و نیای بزرگم، قیصر روم، ماتم زده برخواست و وارد قصر خویش شد و ماجرا تمام شد و در هاله ای از ابهام قرار گرفت. من همان شب در خواب دیدم که حضرت مسیح(ع) به همراه وصی خود "شمعون" و گروهی از حواریون وارد کاخ جدم شدند و منبری پر فراز و شکوه در همان نقطه ای که جدم تخت خود را قرار داده بود برپا ساختند. درست در این لحظه بود که حضرت محمد(ص) با گروهی از جوانان و فرزندان خویش وارد شدند. حضرت مسیح(ع) به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش گرفت. پیامبر اسلام به او فرمود: من آمده ام تا ملیکه، دختر شمعون را برای پسرم خواستگاری کنم. و در همان حال دیدم که آن حضرت با دست خویش به امام حسن عسگری اشاره فرمود. مسیح(ع) نگاهی به شمعون کرد و گفت: افتخار بزرگی به سویت آمده است با خاندان پیامبر پیوند کن و دخترت را به فرزند او بده. و شمعون هم گفت: پذیرفتم. پیامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود در آورد. از خواب بیدار شدم اما ترسیدم خواب خود را برای پدر و جدم تعریف کنم. از آن پس قلبم از محبت حضرت عسکری مالامال شد به گونه ای که از آب و غذا دست شستم و از این رو بسیار ضعیف شدم و به بیماری سختی دچار گشتم. جدم بهترین پزشکان کشور را برای معالجه من فراخواند اما آنان کاری از پیش نبردند و هنگامی که جدم از نجات من نومید شد به من گفت: دخترم! برای نجات جان و شفای بیماریت چه کنم؟ آیا چیزی به نظرت نمی رسد؟ من گفتم: نه! من درهای نجات را بخ روی خود مسدود می نگرم، شما اگر ممکن است دسنور دهید اسیران مسلمان را از زندانها و شکنجه گاهها آزاد کنند و بر آنان مهر ورزند، امید که در برابر این مهر به اسیران و غریبان، حضرت مسیح و مادرش مریم مرا شفا بخشند. جدم به خواسته ام عمل نمود و من نیز خود را اندکی سالم و با نشاط نشان دادم و کمی غذا خوردم و جدم شادمان گردید و بر محبت بر اسیران و احترام به آنها تاکید کرد.
من به دعوت دخت گرانقدر پیامبر(ص) اسلام آوردم و به یکتایی خدا و رسالت محمد(ص) گواهی دادم. بانوی بانوان مرا در اغوش کشید و خوش آمد گفت و فرمود: اینک در انتظار دیدار پسرم باش... از آن پس امام عسکری(ع) هر شب به خواب من امده است. "بشر" فرستاده امام هادی(ع) می گوید: از او پرسیدم با این شرایط شما چگونه به اسارت رفتی و در صف اسیران قرار گرفتی؟ گفت: حضرت عسکری شبی در عالم رویا به من خبر داد که به زودی جدت، سپاهی گران برای نبرد با مسلمانان گسیل خواهد داشت، شما نیز با گروهی از دوشیزگان در لباس خدمتگزار و به طور ناشناس همراه آنان بیا... من طبق رهنمود " ابو محمد" چنین کردم و طلایه داران سپاه مسلمین ما را به اسارت گرفتند و تا الان که خود سرگذشت خویش را به باز گفتم هیچکس نمی داند که من دختر پادشاه روم هستم. پرسیدم: شگفتا ! شما که دختر پادشاه روم هستی چگونه به زبان عربی سخن می گویی؟ پاسخ داد: این به خاطر شدت محبت جدم به من بود که مرا با همه وجود و امکانات به آموزش، دانش و بینش تشویق کرد و بانوی مترجم و زبانشناسی را همواره در خدمت من قرار داد تا با کوسس و تلاش بسیار زبان عرب را به طور شایسته به من آموخت. این داستان به طرز زیبا و شگفت آوری ادامه دارد
|+| نوشته شده توسط بچه معارفی در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 7:32 |
|
درباره وبلاگ
![]() این وبلاگ ساخته ی دست یک نوجوان 13ساله است که با توجه به موقعیت شیعیان و قرار گرفتن در موعد ظهور حضرت دست به ساخت این وبلاگ زده است.هم اکنون دوتن از دوستان او اورا در گذاشتن مطالب یاری می کنند.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نويسندگان
بچه معارفیمنتظر به دنبال نشانی از او در انتظار ظهور بچه معارفی |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |